تبليغاتX
هر چی دلـم بخـواد !!!


هر چی دلـم بخـواد !!!

كارشناس آزمايشگاه رو به دختراي كلاس : زود ازدواج كردن چيز خوبي نيست دختراي من ! تا جوون هستيد خوش بگذرونيد واسه خودتون ! الكي پابند يكي ديگه نشيد ! 


پسرا :‌ اينارو چرا به دخترا ميگين استاد ! بياين يكم از اين تجربه هاتونو به ما بگين !


كارشناس :‌ به اينا ميگم كه گول شما ها رو نخورن ديگه !‌ من الان 20 ساله ازدواج كردم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد 20 سال ديرتر ازدواج مي كردم !

.

.

.

نكته نوشت :‌ البته اين كارشناسمون بي منظور حرف ميزنه ها ! پس چرا من منظور دار ميگيرم حرفاشو ؟!

+ كارشناسمون آقاست ! ديدم ابهام داره ، گفتم گفته باشم !!!

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18ساعت 19:54 توسط مهسا | |

 

هيچ حرفي واسه گفتم ندارم ! يعني حرفا تو ذهنم جفت و جور نميشه !‌ اين روزا حوصله ندارم نميدونم چرا !!!

.

* امروز روز جهاني راديولوژي بود !‌ بچه هاي اون رشته سنگ تموم گذاشته بودن واسه جشن ! حالا بچه هاي ما هم جوگير شدن از الان دارن برنامه ريزي ميكنن واسه فروردين كه كم نيارن !!!


** خدا اين اعتماد به نفسو از بعضيا نگيره ! پسره ترم اول رفته بالاي سن براي مسابقه ، مجري بهش ميگه اسم و رشته تون رو بگيد . اونم صداشو كلفت كرده و با قيافه حق به جانب برگشته ميگه دكتر ... !


***  خاموش !   ( كليك لطفا ! )

+ درسته نظراتش تاييدي داره ولي اگه همون جا كامنت بذارين ممنون ميشم ...

**** چرا انقد غمگين شد ! چنتا از اینا  کمه ! اگر نذارم اشكم در مياد !

 

+ یه چیز مهم یادم رفت بگم ! من از این آیکن  خیلی بدم میاد ! حس بدی بهم میده !

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 18:37 توسط مهسا | |

 به دعوت خاطره عزيزم ، بايد مواردي رو بنويسم كه در مورد من نميدونيد !

1. فوق العاده حساس و زود رنجم ولي هميشه سعي ميكنم طوري رفتار كنم كه كسي متوجه نشه چون دلم نميخواد دلشونو بشكنم ولي همه خيلي زود ميفهمن !

2. اشكم خيلي راحت در مياد ! وقتايي كه دلم گرفته ، فقط كافيه يكي بهم بگه : " گريه نكنيا ! " اينجاست كه عين ابر بهار شروع ميكنم به گريه كردن ! (اگه نمي گفت گريه نكن عمرا گريه نميكردم ! )

3. عاشق اينام : کتاب ٬ عروسک ٬ شعر ٬ دریا ٬ آسمون صاف و پر از ستاره ٬ آلوچه ٬ توت فرنگی !

4. هميشه به خودم ميگم در حد و اندازه خودت بخواه ! درسته كه آرزو بر جوانان عيب نيست ! ولي جوري نباشه كه همش تو رويا زندگي كني ! چون اونوقت زندگي خودت تلف ميشه !

5. از ارتفاع خوشم مياد ! با اينكه يكم مي ترسم ولي اين ترسي كه توش يه لذت خاصي داره رو دوست دارم ! اينكه بالاي يه صخره خيلي بلند كنار دريا وايستم و به موجاي عصباني كه خودشونو محكم ميكوبن به سنگا نگا كنم ! يا از لبه پرتگاه به دره عميقي كه زير پامه خیره بشم !!! ( خلا + سقوط آزاد ! )

      

 

پ . ن 1 :‌ فعلا همينا يادم بود !

پ . ن 2 : حذف شد ! ( دیگه خوب شدم !  مرسي از لطف همه دوستان ! واقعا شرمنده مي كنيد ...  . )

پ . ن 3 : میگم این لیلا با این همه خواستگار میخواد چیکار کنه !؟ حالا خوبه قصد ازدواج نداشت ! خدا شانس بده !!!

* این پری خانوم  آخرشه !!!

** حالا این دریا هی ناز کنه ولی من از شخصیت شکور خوشم میاد !!!

 

پ . ن ۴ : فاضل نظري ...

برعكس ميگردم طواف خانه ات را         ديوانه ها آدم به آدم فرق دارند

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 14:48 توسط مهسا | |

راهنمايي كه بودم يه دوست داشتم اسمش النا بود ! هر روز با هم مي رفتيم مدرسه ! تا اينكه متوجه شدم يه پسره چند وقته همش تو راهمون سبز ميشه ! بلاخره يه روز خواهر اين پسره كه تو مدرسه ما درس ميخوند اومد به اين دوستم گفت كه برادرش ميخواد با النا خانوم ما دوست بشه ! ( بميرم ! خواهرشو ميفرسته جلو !!!

خلاصه يه ماجراهايي اتفاق افتاد كه بلاخره اين دوتا با هم دوست شدن ! البته من از همون اول مخالف اين دوستيا بودم ، از اين پسره هم بدم مي اومد چون فكر ميكردم داره بهترين دوستمو ازم ميگيره ! ( يكي به من بگه تو سر پيازي يا ته پياز !)

خلاصه يه مدتي گذشت و اين پسره هم با دوستش همش سر راه ما ميومد تا اينكه يه روز كاسه صبر من لبريز شد و برگشتم به النا گفتم :‌

_ ببين النا ! ميخواي با اين پسره دوست باشي واسه من فرق نميكنه خب! فقط خواهشن بهش بگو انقد جلو چشم من سبز نشه و سر راهم نياد !!! ( دقيقا نگران حرف مردم بودم ! )

يه مدتي گذشت و ديگه اين پسره كمتر ميومد تا اينكه يه روز كه داشتم با دوستم ميرفتم مدرسه ديدم خيلي گرفته و پريشونه !

گفتم :‌ ميشه بگي چي شده ! همش تو فكري !

النا : ‌ميخوام يه چيزي بهت بگم ولي راستش هم خجالت مي كشم هم مي ترسم كه بگم !

من : وا ! اين حرفا چيه ميزني ! بگو ببينم مشكلت چيه !

النا : اول يه ذره از هم فاصله بگيريم تا من حرفمو راحت تر بزنم !

( منو با حالت متعجب و فك باز و در حالي كه دارم از فضولي ميميرم تصور كنيد  !!! )

خلاصه وقتي فاصله قانوني (!) رو رعايت كردم و قول دادم كه ناراحت نشم و هزار تا قسم ديگه هم خوردم ، برگشت گفت :

ديروز ميلاد بهم زنگ زده بود ! ( همون دوست پسرش !) راستش يه چيزي رو ازم خواسته كه من روم نميشه بهت بگم ! اول قول بده ! قول بده باهام قهر نميكني !!!

من در حالي كه هزارتا فكر ناجور به ذهنم رسيده و دارم ناله و نفرين نثار اين پسره بي چشمو رو ميكنم و از طرف ديگه بازم به حس ششم خودم احسنت ميگم (!) :

ــ باشه قول ميدم ! بگو ديگه ! داري مي كشي منو !!!

النا : ميدوني چيه مهسا ! دوستِ ميلاد هست بعضي وقتا با اون مي اومد ...

من ( با كنجكاوي زياد ! ): خب خب ...

النا :‌ ديروز ميلاد زنگ زده ميگه : يه دوست دارم كه دوست داره با دوست تو دوست بشه ! تو دوست داري دوست من كه دوست داره با دوست تو دوست بشه ، باهم ديگه دوست بشن ؟!؟!

من :‌

بازم من :  خب بميري دختر تو كه نصفه جونم كردي ! كشتي منو با اين حرف زدنت !

النا :‌  يعني تو ناراحت نيستي ! به خدا من به ميلاد گفتم تو اهل اينجور دوستيا نيستي ولي اون گفت دوستش زيادي اصرار مي كرد !

من در حالي كه سعي ميكنم جلو خنده م رو بگيرم : خوب گفتي ! حالا هم نميخواد انقد ناراحت باشي ! اون پسره اگه جرئت داره بياد به خودم پيشنهاد بده !

.

.

اول اينكه :‌ اون پسره هيچ وقت جرئتشو نكرد ! البته من انقدرا هم خشن نبودم و نيستم ! ولي لبخندي كه نخواد نثار هر كسي بشه نتيجه ش اينه كه تو رو سرد نشون ميده !

دوم اينكه :‌ ديروز داشتم با ميس جان در مورد مسائل دوستي و عشق و اينجور چيزا حرف ميزدم ، هر چند كه بيشتر من حرف زدم و سرشو كلي به درد آوردم ولي اخرش اين داستانو براش تعريف كردم كه يكم از اون بحث منطقي و فلسفي بياد بيرون ! 

سوم اينكه :‌ حالا كه همه از خودشون بازي اختراع ميكنن ، چرا من اين كارو نكنم ! اصلا اين آپ رو يه بازي وبلاگي تصور كنيد  :

1. خانوماي محترم ! تا حالا كسي به شما در دوران راهنمايي و دبيرستان پيشنهاد دوستي داده ؟‌ اگه داده جالب ترينش چي بود ؟!

2. آقايون محترم ! تا حالا در سنين طفوليت ( همون دبيرستان ) به كسي پيشنهاد دوستي دادين ؟! ( خواهشن نياين نگين ما و اين حرفا ! نچ نچ !!!  )

چهارم اينكه : دوستاني كه اسمشون رو مي نويسم به بازي دعوتن !

میس آدام ــ دختر حاجي _ كشك و بادمجون _ مليحه _ افسانه _ خاطره_ ناهيد _ وحيد _ رضا

( شماها فقط حق داريد سه نفر رو دعوت كنيد !!! )

پنجم اينكه : خاطره جان خيلي خوشم اومد از اين بازي كه گذاشتي ! حتما سر فرصت مي نويسم !!!

ششم اينكه :‌ عيد همه تون مبارك ! اونايي كه نزديك حرم هستيد ، واسه ما هم دعا كنيد !  .

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 22:41 توسط مهسا | |


Design By : Night Skin